021 66 17 60 17 0935 55 83 354

حكاية جاك و نبتة الفاصوليا ۱

حكاية جاك و نبتة الفاصوليا
داستان جك و لوبياى سحرآميز

الْحَلَقةُ الأولى
قسمت اول

‏ نبتة الفاصولیا: گیاه (دانه) لوبیا
کان هناک: بود
کان یعیش: زندگی می كرد
لم یکن لدیهما أی دخل: منبع درآمدی نداشتند
کان یبیع: می فروخت
کل ممتلکاتهما: همه ی داراییشان
لیحصل علی: تا به دست آورد
لم یبق لدیهما إلّا بقرة: فقط برایشان یک گاو مانده بود
للغایة: بسیار
تعطیهما: به آن ها می داد
کانا ینامان: می خوابیدند
في شدّة الجوع: با گرسنگی زیاد
کان یحمل: حمل می کرد، می بُرد
فکّرت في فکرة: در فکر فرو رفت، یه فکری کرد
طلبت منه: از او خواست
‏ رجلا عجوزا غریب المظهر: پیرمردى با ظاهرى عجيب
إلی أین تأخُذُ : به کجا می بری؟
لست مضطرّا : مجبور نیستی‏
لکنها کانت تحتاج أن تأکل: ولی اون نیاز داشت که بخوره
لم یکن لدیهما : نداشتند‏
أعطني : به من بده
سأشتریها: آن را می خرم
فماذا ستعطینی في المقابل: در مقال به من چه می دهی؟
أخبرني: مرا باخبر کن
صفقةمميزة:معامله اى منحصر به فرد ‏
ما هی: چیست؟
خمسة حبات فاصولیا سحریة: پنج دانه لوبیا سحرآمیز
إرتبک للغایة: بسيار مضطرب شد
ضخمة: بزرگ
هی لاتشبه أبدا: اصلا شبیه نیست
ماذا سأفعل بها: باهاش چکار کنم؟
لیست: نیست
فعلا؟!:واقعا؟!
ما فائدتها: چه فائده ای داره؟
إذا قمت بزرعها: اگه اونو بکاری
المساء: شب
تکون وصلت إلی: رسيده است به
إقتلع: از جا كند
استبدل ب: معاوضه كرد با…
أهنّئک علی: …به تو تبریک می گم‏
الرابحة: سودمند
متحمسا: با اشتیاق
لیخبر والدتها: تا به مادرش خبر بده
عما حدث: از آنچه شده
عودة: برگشتن
ابتسم:لبخند زد
أخرج: بیرون آورد
الجیب: جیب
أنظری: نگاه کن
بالتاکید: حتما
یا لک من أحمق: چقدر تو احمقی!‏
استشاطَ غَضباً: عصبانى شد
ألقت: پرت کرد، انداخت
لاأصدّق ما فعلت: كارى رو كه كردى باور نمی کنم
صعد مسرعا: به سرعت بالا رفت
شرع بالحزن: ناراحت شد
ظلّ یحدث نفسه: همچنان با خودش صحبت می کرد
کیف کنت بهذه الحماقة: چطور اينقدر احمق بودم
ظل یبکی: به گریه کردن ادامه داد
نام: خوابید
تناول العشاء: خوردن شام
کانت تبدو: به نظر می رسید

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به کانــال تلگـرام معهدالضـاد بپیوندید... "کلیـک کنید"