اسمَعِ التِّذکار و تَعَلَّم اللهجة العراقيَّة9

اسمَعِ التِّذکار و تَعَلَّم اللهجة العراقيَّة

آنی و اُمّی و مَرَة عَمّی دَخَلنِه المسجد 🕌 و رِحنِه مستقیم لِلمِحراب گَلبی ❤️ چان مَهموم مِن جِهه هذا المُکان اِللی انضَرَب بیه الامام و الثانی ، چِنِت اَحِب اَبقَی ساعات طُویلَه اِهناک بَس اِلوَقت چان ضَیِّق..
اِتخَیَّلِت لحظات اِللی حَسَنین یِسِندونَ الامام و راسَه مَسدود بوَصلَة الصَّفراء…😢😢
آه …سیدی و مولای ماشی علی هذی الارض ..
خَلَص وَقتِ الزیاره و لازم نِطلَع مِنّاک ، ما چان يِطي گلبی اَطلَع بَس چِنِت مَجبوره ..
طِلَعِت مِن مسجِدِ الکوفَه و شِفِت الحَملَه رایحین لِزیارة هانی و مسلم …

من و مادرم و مادرشوهرم وارد مسجد شدیم و مستقیم رفتیم به سمت محراب..
غم بزرگی به دلم نشست یکی به این جهت که اینجا همون جایی بود که فرق مولای ما را شکافتند و دوم اینکه دوست داشتم چندین ساعت اونجا بمونم اما وقت کم بود..
لحظاتی که حسنین زیر بغل امام را گرفته بودند و سر (مبارکشان) را با پارچه زرد بسته بودند برام تداعی شد..
آه مولای من روی این زمین گام برداشته بود..
وقت زیارت تموم شد و باید از اونجا می اومدیم بیرون، دلم نمی اومد اما مجبور بودم ..
از مسجد که اومدم بیرون دیدم هم کاروانی هام رفتن زیارت مسلم و هانی ..

این داستان ادامه دارد …

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *