آنی و اُمّی و مَرَة عَمّی

 

 

آنی و اُمّی و مَرَة عَمّی دَخَلنِه المسجد و رِحنِه مستقیم لِلمِحراب گَلبی چان مَهموم مِن جِهه هذا المُکان  اِللی انضَرَب بیه  الامام

و الثانی ، چِنِت اَحِب اَبقَی ساعات طُویلَه اِهناک بَس اِلوَقت چان ضَیِّق..

اِتخَیَّلِت لحظات اِللی حَسَنین یِسِندونَ الامام  و راسَه مَسدود بوَصلَة الصَّفراء

آه …سیدی و مولای ماشی علی هذی الارض  ..

خَلَص وَقتِ الزیاره و لازم نِطلَع مِنّاک ، ما چان يِطي گلبی اَطلَع  بَس چِنِت مَجبوره ..

طِلَعِت مِن مسجِدِ الکوفَه و شِفِت الحَملَه رایحین لِزیارة هانی و مسلم …

 

من و مادرم و مادرشوهرم

 

من و مادرم و مادرشوهرم وارد مسجد شدیم و مستقیم رفتیم به سمت محراب..

غم بزرگی به دلم نشست یکی به این جهت که اینجا  همون جایی بود که فرق مولای ما را شکافتند و دوم اینکه دوست داشتم چندین ساعت اونجا بمونم اما وقت کم بود..

لحظاتی که حسنین زیر بغل امام را گرفته بودند و سر (مبارکشان) را با پارچه زرد بسته بودند برام تداعی شد..

آه مولای من روی این زمین گام برداشته بود..

وقت زیارت تموم شد و باید از اونجا می اومدیم بیرون، دلم نمی اومد اما مجبور بودم ..

از مسجد که اومدم بیرون دیدم هم کاروانی هام رفتن زیارت مسلم و هانی ..

آنی هَم رِحِت بِسُرعَه الی قبور مسلم و هانی حتی اَزورهُم مِن دِخَلنِه حَضرَة مسلم اِتذَکَّرِت جفاء اهالی کوفه و بِحَضرَة هانی

اِتذَکَّرِت شَجاعتِه و اتمَنِّیت آنی هَم اَصیر مِثِلهُم مِثل صَحابةِ الامام (ع)..

اِبصوت مدیرِ الحَمله اِنتَبَهِت علی نفسی : مو تُبقُون مو تُبقون…

رِحتِ الکیشوانِیَه و اِستَلَمِت حِذائی و بَعدِین رَکَبنِه الباص و رِجَعنِه الفُندُق

هالقصه مستمره …

منم زود رفتم به سمت قبر هانی و مسلم تا اونا رو هم زیارت کنم ..

وقتی وارد حرم مسلم شدم یاد بی وفایی مردم کوفه افتادم و داخل حرم هانی هم یاد شجاعت هانی افتادم و در دل آرزو کردم من هم مثل اونا از اصحاب امام علی (ع) باشم ..

صدای مدیر کاروان منو به خودم آورد : جا نمونید جا نمونید ..

رفتم کفشداری و کفشمو گرفتم و بعدش سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم هتل.

این داستان ادامه دارد